پارت سی و یک :
_ همش به خاطر سلامتی بچه هست. بذار به دنیا بیاد، آسوده میری خرید. اصلا خودم میبرمت پاساژ رو بخری.
چشمی برای این خوشمزگیش کشیدم و آمد سرزبانم تا بگویم نه که تولدمه دست کردی توی جیبت، حالا پاساژ رفتنت روهم میبینیم.
اما سکوت کردم.
که بلند شد و به سمت کشو میز رفت و گفت:
ـ چند تا کتاب اینجا بود. بذار یکیش روبیارم سرگرم بشی.
و قبل از اینکه به خودم بجنبم، کشو را کشید و بعد از مکثی چ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهره پورصباغ | نویسنده رمان
خیلی ممنونم ❤️ خوشحالم شیوه نگارشم و این شخصیت رو دوست دارید 😍
۳ هفته پیشآرتمیس
0خیلی خوبه✨️🍂🫠
۳ هفته پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۳ هفته پیشمهسا
0من به شدت روی تولدم حساسم و دوست دارم حتما اونو جشن بگیرم حتی شده با یه کیک کوچولو..
۳ هفته پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
بله این موضوع واقعا برای بعضی از افراد مهم و حائز اهمیته🙏
۳ هفته پیشمحرابی
0ممنونم عالی مثل همیشه. آیداخانم انقد نزن تو ذوق آقای دکترگناه داره. نوش جان کیک تولدتون دیدی مهراد یادش نرفته
۳ هفته پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
خواهش میکنم ✨❤️
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

رامی
0چقدر این مرد صبور از دست ایدا زیبا نوشتید